تبليغاتX
تاقه دار - شعر، ترجمه و دلنوشته های ماجد

تو را به باد سپردند

تو را به هرچه باداباد

گرگ هات گلو دریدند

و از خاکستر خویش

گُرت به جان افتاد

آمده بودی -تنها-

به "نمی دانمی"

یا "می توانمی"

به شراره هوسی

          یا جرقه نیازی

و باد

        سرنوشت تو شد

تا شراره به شور شعر زندگی ات زند

و گُر گرفته و گلو دریده

           فریاد هیچ از "خراش خونین گلو"*  برآوری

                                     "تلخ چون قرابه ی زهری"*

                                                    پایان ناپذیر و بی سرانجام


-- ماجد نقشبندی

تهران 1391/2/18

*احمد شاملو، شعر هجرانی، دفتر"ترانه های کوچک غربت"


+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 10:3  توسط ماجد نقشبندی  | 

به هنگامه ی سفید
که کلاغ های وقیح
          سفالینه سقف تنهایی ام را 
                     - ولنگارانه - نوک می زدند

و سرما
        قیر داغ بود / به برف ژرف

تو بودی آن بهار جان بخش
              با آواز پرستوها و
                     بامداد عطرآگین و
                         گرمای پر نشئه ی آفتاب

تا هرچه سقف را
           به هوای آسمان / انکار کنم
و سیاهی آن وقاحت تلخ را
           به آئینه گونی این لطافت شیرین
                                              از یاد برم.

ماجد نقشبندی
9/1/1391
۱ بامداد - سنندج

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 11:57  توسط ماجد نقشبندی  | 

خه یالم برده به ر ده می , ته ونه کانی جالجالوکه و
پیموت:
تو له مه وه فیر به
بو له مه ودوا
که قه سیده چون بچنی...!

---------------------------------------------------------

تنیده های عنکبوت را
پیش چشم خیالم آوردم و گفتمش:
باشد بیاموزی، زین پس
قصیده را
بدین گونه می سرایند...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 8:43  توسط ماجد نقشبندی  | 

دكتر عبدالله پشیو در سال ۱۹۴۶ در شهر كوچك بیركوت از توابع استان اربیل كردستان عراق پا به دنیایی گذاشت كه بعدها در شعرهایش آن را مكان رنج، بی عدالتی و جرم عنوان كرد. پشیو دوران ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به پایان رساند.
پشیو دوران ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به پایان رساند. تا دهه‌ی 1970 در کشورهای روسيه، ليبی و سويس به دور از وطن سپری کرد. او درجه‌ی دکترای خود را در رشته‌ی زبان و ادبيات کردی از دانشگاه مسکو دريافت کرد. 
اگر بخواهیم چهار ركن اساسی برای شعر معاصر كردی تعیین كنیم؛ بی گمان نام عبدالله پشیو یكی از چهار چهره‌ی شعری كردها است كه در كنار نام‌های دیگری همچون: شیركو بیكس، لطیف هلمت و رفیق صابر، بر پیشانی شعر معاصر كردی می‌درخشد و جایگاه بسیار قابل توجهی را به خود اختصاص داده و تأثیر منحصر به فرد و خاص خودش را هم بر جریان شعر كردی و حتی جریانات سیاسی و اجتماعی كردستان گذاشته است.(منبع)

چه‌ند ده‌ترسم
که‌ دێمه‌وه‌
هه‌واڵێکی تاڵت پێ بێ

چه‌ند ده‌ترسم
که‌ باوه‌شت پێدا ده‌که‌م
بۆنی نامۆیه‌کت لی بێ

چه‌ند ده‌ترسم
که‌ دێمه‌وه‌
گرامه‌ری زمانی چاو
ڕێنووسی هێمات گۆڕابێ

چه‌ند ده‌ترسم
پله‌ی گه‌رمی په‌نجه‌کانت
وه‌ک به‌جێمهێشت وا نه‌مابێ

له‌مه‌ش زێتر
چه‌ند ده‌ترسم که‌سم هاوڕێم
که‌ دێمه‌وه‌
تۆ وه‌ک خۆت بیت من بگۆڕێم

می هراسم
بر که می گردم
خبری بد، داشته باشی.

می هراسم
در آغوشت که می گیرم
بوی بیگانگی بدهی.

می هراسم
بر که گشتم
گرامرِ زبانِ نگاه و
رسم الخطِ اشاره ات عوض شود.

می هراسم
تلنگر گرم انگشتانت
آنگونه که به جا گذاشتمش، نباشد.

بیش از اینها
می هراسم، عزیزکم! همراه من!
بر که گشتم
تو همین باشی و من
دیگر این گونه نباشم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 8:25  توسط ماجد نقشبندی  | 

تو آشنای من بودی

چون دعا که با لب عارف و

            خورشید که با چکاد و

                        دریا،

که با افق آشناست.

به دیدارت بامداد نخستین -

زائر پیر به آستانه زرین درآمد و

جوباره نومید به آغوش اقیانوس.

بهمن از ميانه گذشته بود 

كه راهکوره

به نگاه آفتابی ات

روشنا گرفت،

و قاصدک  مدفون/  سينه ي زمستان شكافت و

نسیم را هِی کرد

که پیغامم دهد بهارانه

 آغشته به تبسمی محجوب :

"مرگ را به بالاپوش سیاهش بسپار و

سبزينه زندگی بیاغاز

که آشنای دل

غریبانگی را به بادِ هرگز سپرد."

 

ماجد 1390/11/24

برای زادروز عشق ابدی ام
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 8:25  توسط ماجد نقشبندی  | 

آدميزاد موجود چند زيستي نيست، با اين وجود زيستن در شرايط گونه گون را گاهي به گونه اي تاب مي آورد و چنان با آن انس مي گيرد كه ريشه اصلي نام "انسان" را كه اعراب بر وي نهاده اند به خوبي نمايان مي كند. در قطب مي زيد و سرماي استخوان شكن را تاب مي آورد،‌ در كوير مي ماند و پوستش سياه مي شود و گرماي طاقت سوز را بر مي تابد،  در رطوبت پايان ناپذير زندگي مي كند و تنش جوانه نمي زند، با جنگل و كوه و بيابان و ساحل و صخره و دريا چنان خودماني مي شود كه انگار گوشت و پوستش از همان جنس است. با هر چه اخت مي شود بازي مي كند و بازيچه اي مي سازد تا خود و ديگران را چنان سرگرم بازي كند كه گذر روز و شب را و سختي و تلخي را درنيابد يا به بوته فراموشي بسپارد – گيريم براي زماني كوتاه.

در اين ميانه آدميان تيز هوشي هستند كه از هرچه به دستشان مي رسد به بهترين شيوه ممكن بهره مي گيرند تا بازيچه رنگين تري بسازند و ديگران را به رنگ و لعابش بفريبند و خشت پاره را به بهاي شمش زرين بفروشند. ابزارهاي اينان بسيارند،‌ از هوش و خلاقيت هنري گرفته تا توانايي محاسبه گري و دانايي زبان و گويايي قلم. از چهره دلنشين و خنده دلفريب و اخم جذاب تا نعره مردانه و عشوه زنانه و اندام ورزيده و قامت رعنا و چشم شهلا و كلام فريبا. حافظه توانا و زبانِ گويا، در اين ميانه سهمي ويژه دارند.

برخي در كنار توانايي هاي خويش، گوشه چشمي نيز به نقاط ضعف اطرافيان دارند تا بدانند كدام نقطه قوت خود را برجسته تر بنمايانند. همين كه بداني آنانكه همين حوالي مي زيند حساب كردن نمي دانند و انگشتان دست خود را نمي توانند بشمارند كافي است تا ناني به كف آري – كه البته هميشه هم بد نيست؛ همين كه بفهمي مردان اين خطه زوري به بازو ندارند و تو – خداداد يا خود ساخته – اندام ورزيده فراهم كرده اي، نانت – احتمالاً – به روغن آغشته است.

و اما حافظه: اگر مردم تو آنچه ديروز بر سرشان آمده امروز از ياد برده باشند و تو ديروز ناني از آنان قرض گرفته اي و پس نداده اي، آيا امروز پيازي نيز قرض نخواهي گرفت؟! و آيا فردا پس خواهي داد؟! براي بسياري، پاسخ اولي مثبت است و دومي منفي! منصفانه بنگريم...

و حال اگر چهره دلنشين و كلام شيوا داشته باشي و صدايي نه چندان بد – كه آوازي سر دهي و سازي بزني - ، لباسي برازنده به تن كني و ساعتي به مچ ببندي - به گونه اي كه به چشم بيايد- كلامي شيرين و خودماني فراهم كني و لبخندي بزني در ميانه ي كلام و مطمئن باشي كه با لبخندت بيشتر مخاطبانت تبسمكي – دست كم – به لب مي آورند و در اين پس زمينه زيبا، وعده هاي شيرين به آينده اي طلايي بدهي، آيا مي تواني شك كني كه مخاطبت خواهش كوچك تو را رد مي كند؟ يك خواهش 2500 توماني؟! نه هرگز شك نمي كني!

تاريخ هر ملتي گوياي نكات بسياري از خلق و خوي آن ملت است، ايرانيان خصلت هاي خوب و بد بسياري دارند، ارزش گذاري را مي گذاريم و مي گذريم،‌ تنها يكي دو مورد مد نظر است: ما –اغلب- مهربانيم (و گاهي از شدت مهرباني: ساده لوح)، با گذشتيم (و گاهي از حق خود مي گذريم) و فراموشكاريم (و گاهي مهم ترين ها را از ياد مي بريم) و بسياري ويژگي هاي ديگر كه بماند...

ايرانيان حافظه تاريخي ندارند، اين را تاريخ ثابت مي كند و بسياري بزرگان بر آن صحه گذاشته اند: "این‌ توده‌ حافظه‌ تاریخی‌ ندارد. حافظه‌ دست‌جمعی‌ ندارد، هیچ‌گاه‌ از تجربیات‌ عینی‌ اجتماعی‌اش‌ چیزی‌ نیاموخته‌ و هیچ‌گاه‌ از آن‌ بهره‌ای‌ نگرفته‌ است‌ و درنتیجه‌ هر جا کارد به‌ استخوانش‌ رسیده‌، به‌ پهلو غلتیده‌، از ابتذالی‌ به‌ ابتذال‌ دیگر" (احمد شاملو – نگراني هاي من – سخنراني در دانشگاه بركلي) و در چنين شرايطي است كه مردي به پا مي خيزد: تخته موج سواري اش را بر مي دارد و بر امواج خروشان دريايي سوار مي شود كه سياهي و تلخي اش، عطر مسحور كننده اش و مخدر جذابش به قهوه ماننده اش مي كند. لبخند مي زند و مي خنداند، جدي مي شود و به تفكرت وا مي دارد، گردن كج مي كند و سكوت مي كند تا كلام سكوت اش را دريابي و خواهش كوچكي مي كند تا به جان بپذيري: به خاطر هنر،‌ به خاطر عشق، به خاطر آدمها، به خاطر عرق ريختن ها و بي خوابي كشيدن هاي اين فهرست بلند بالاي كارگرانِ با قريحه، به خاطر دكور، به خاطر نور و كاخ نياوران، به خاطر تاريخ... نه به خاطر پول، نه به خاطر برج بلند تهران، نه به خاطر مرسدس... خواهش مي كند: يك خواهش 2500 توماني و تو مي پذيري و من مي پذيرم، و وعده مي دهد: چندين و چند وعده چند ميليوني و تو باور مي كني و من باور مي كنم!

تا اينجاي كار مثل خريد پيراهني است از مغازه اي: مي پرسي "جنس اش خوب است؟" مي گويد "آري" و مي خري و شاد از خريدت بازمي گردي و او شاد از خريد تو دخلش را پر مي كند، مدتي مي پوشي و كهنه مي شود و باقي قضايا...

اما بعد: قهوه هر روز رقيق تر مي شود، مي گويي: مي گذرد، جا نيفتاده، دم نكشيده، هفته بعد بهتر مي شود... و نمي شود. تاخير ها هر بار بيشتر و بيشتر مي شود، مي گويي: كار گير و گور دارد، رفع مي شود، بيچاره درگير مسائل حاشيه اي است، درست مي شود... و نمي شود. فنجان چيني دور طلايي روز اول،‌ حالا ليوانِ پلاستيكي ِ يك بار مصرف است، مي گويي: ... مهم قهوه است، طعم اش خوب باشد، فنجان كه مهم نيست، درست مي شود... و نمي شود و نمي شود و نمي شود تا اينكه روزها و هفته ها و ماهها مي گذرد،‌ بي آنكه خبري باشد يا كلامي يا حرفي  يا عذر خواهيِ خشك و خاليِ مديرانه اي يا بهانه بچه گانه گول زننده اي، ‌هيچ و ديگر هيچ... تو مي ماني و طعم گس و تلخ قهوه در گلو، و رنگ سياهي بر چهره، به گونه ذغالي كه همگنانِ ناباب، پنهاني به گونه ات ماليده اند تا بر تو بخندند.

بازهم بايد ايمان بياوريم به اين كه ساده لوحي و فراموشكاري تاريخي ما، دروازه قلعه موريانه را به روي بلوتوث گشوده و خزانه را بدو سپرده است. ما درباريان ابله اين كاخيم، فرزانه ما نيماي بي عرضه توسري خور "گاگول" است و پادشاهمان خوشگذرانِ پول پرستِ زن باره و كارمان به سخره گرفتن فرزانگي و فرزانگان و افتخارمان هندوانه هايي است كه بلوتوث برايمان به ارمغان آورده است تا مثل ويروس بر حافظه ضعيف و از دست رفته مان بنشيند و با ما هر آنچه نه بدتر است بكند.

 ماجد نقشبندي

۱۲/۱۱/۱۳۹۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 3:38  توسط ماجد نقشبندی  | 

خط خطی ات می کنم –  امروز

به سیاهی ِ جوهر ِ خشم ام:

" برتر شو از بر ِ چشم ام! "

خورشید هم نمی داند

که خامه بر شورابه ی ِ شفافی می کشم - به لطافت ِ اشک

که خیالت را پوشانیده است.

و تبخیر می شود این پوشه ی ِ خط خورده

در پیله ی ِ ناپایدار ِ تنهایی ام

گاهی - که دلم تنگ ِ روزهای ِ خوب ِ پیشین است...

"به دل نگیر! "

ماجد نقشبندی

تهران ۲۷/۷/۱۳۹۰

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 15:12  توسط ماجد نقشبندی  | 


1) راه که می افتی و پشت می کنی به خانه ای که سالها در آن بوده ای، اشکت را که پاک کردی، مقصدت را می بینی و جاده ای که تو را به آن می رساند و انگیزه ای که از مبداء کنده است تو را ... و دردت آرام می شود...

2) راه که می افتد و پشت می کند به تو تا جایی را که مدت ها بوده رها کند و برود پی آن جای بهتری که وعده اش را داده اند و دلش را برده و چشم اش را به تلخی های اینجا گشوده است، اشک ات سیل می شود: سد غرور بر آن می زنی و می شکند، سرچشمه اش را می خواهی که بخشکانی و نمی شود... و دردت می ماند و جاگیر می شود در ژرفاژرف جانت و دم بر نمی آوری که مبادا زخمت نمک آجین شود به اشک مداومت، و گوشه گوشه خانه ات را می کاوی و نمی یابی...
یادش هست، یادگارش هست و خودش نیست...
زیر پایت خلاء است و دور و برت هوایی نیست که نفس بکشی، انگار مرده ای، اما نه:
مانده ای که درد بکشی...

سیگاری ها شاید به دردی که سیگار از ترک شدن می کشد آگاهند، به همین دلیل با او می مانند که زنده بماند...

 تهران ۲۴/۷/۱۳۹۰

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1390ساعت 8:30  توسط ماجد نقشبندی  | 

آی ایرانی ها! آی جماعت ایرانی ِ ایرانی منش ِ ایرانی مآب!
آی جماعت ِ فیلسوف ِ طبال ِ بافنده ی ِ هزارتوهای ِ حرف و حدیث از ریسمان به آسمان!
چرا گودرز را به شقایق ربط می دهید؟ اصلاً چه ربطی میان گودرز و شقایق دیده اید؟
همه ی ِ حرف من همین است:
بت نسازیم! از یک کارگر ِ خوب بت نسازیم تا دوباره مجبور نشویم بشکنیم اش!
سنگهای ِ به جا مانده از پیکره ی ِ بتهایی که خود ساخته ایم و بعد شکسته ایم، سالهاست بر شانه های ِ نحیف مان سنگینی می کند و دل ِ هیچ بت ِ نو ظهوری برایمان نمی سوزد.
این جنگ ِ زرگری است و در این میانه زر به دیگران می رسد و مرده ریگ ِ آن برای ِ ما، تنها جنگ ِ آن است...

۲۳/۷/۱۳۹۰

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1390ساعت 17:23  توسط ماجد نقشبندی  | 

سایه ها را ما می سازیم، ما و نوری که از پس و پیش می تابد و از چپ و راست. سایه ها نمایش ماست به آنها که شناسایی ما را نیازی به رنگ و لباس و چهره ندارند. سایه، ماییم: سرد و بی رنگ و بی لباس، بی آرایش و بی پیرایش.

سایه کُلیت ماست، تمامیت ما در خطی بسته به رنگ خاکستری.

با این وجود همیشه می خواهیم رهایش کنیم، به سوی نور بتازیم تا پس ِ پشت ما بماند. انکارش می کنیم تا بگوییم این ماییم و او چیزی نیست!

آفتاب آتشین آزارمان می دهد: پناهمان سایه است. باران و تگرگ خشمناک شلاقمان می زند: سایه بانی می جوییم.

با این همه، سایه مان را انکار می کنیم تا همگان بدانند ما سایه خودمان نیستیم، سایه ی ما شبیه ما نیست و هر که از روبرو بیاید

سلامش می کنیم و سایه مان را به کف ِکفشهامان می پوشانیم.

با این همه، سایه ی ما، باوفا ترین همراه ماست چرا که رهایمان نمی کند حتی اگر انکارش کنیم و زیر پا – چون دوستان دیگرمان – له اش کنیم و پشت در رهایش کنیم و به صورت اش تف کنیم.

به جای این که سایه زشتمان را انکار کنیم، زیبا باشیم، سایه ی ما شکل ساده ی ماست، زیبا که باشیم، او هم زیباست.

تهران ۲۰/۷/۱۳۹۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 15:7  توسط ماجد نقشبندی  |